1179- یک دنیا حرف

درخواست حذف این مطلب

امروز همکار که زنگ زد.بهش گفتم عصر زودتر هستی؟میخام ببینمت؟

گفت اره.


نمیدونه که قراره بشینه و یک دنیاااااااا غر غر گوش کنه.

ساعت 10 تصمیم گرفتم که بشینم غرغرغرغرغرغرغر کنم سرش و خالی بشم و راه پیش پای من بزاره.

اصلا هم برام مهم نیست که این غرغرغرغرها به خانواده ام برمیگرده .

ب که حجم اینقدر سردرد و اشفتگی روحی و جسمی برانداز می فهمیدم یک نقطه اش بخاطر خانواده است.من نتورک شروع .خانواده ام که شروع نتورک رو..بالطبع زیر مجموعه من میشن.درنتیجه الان غرغر دارم از دستشون و حس ازم انرژی گرفته و عصبیم.

میخام برم پیش همکار و غرغرغرغرغر کنم تا اروم بشم و بهم پیشنهاد بده چیکار کنم.


از سمتی یک سری غرغر دارم در راستای خودم...

به هرحال امروز حس همکار باید گوش شنوای من باشه...