۱۱۸۰- سردرد

درخواست حذف این مطلب

از ظهر سردردم کمی شروع شد...شدت گرفت..چشمهام خیلی درد گرفت..

میخاستم برم دفتر و ماشین برنداشتم.نشون به اون نشون که من ساعت ۶ از خونه اومدم بیرون و ساعت ۸ هنوز توی راه بودم!!!

بابا زنگ زدن کجایی؟

گفتم توی راه...

گفتن وایستا میام.

اومدن و منو رسوندن و من ساعت ۸:۳۵ رسیدم دفتر!


بابا میگفتن ماشین پیش من میزارن و میرن.چون ماشین نمیشه ببرن اونجا و ترافیک شدیده و بعدش  برمیگردن باهم بریم.

دیگه نذاشتم بابا برن دنبال کارشون.گفتم بمونین زود برمیگردم.



هرکاری بیان داخل دفتر نیومدن.گفتن این اطرافو میچرخم.

خب بابا طبق تز فکریشون مخالف کار من هستن و تابحال هیچکدوم از دفترهامو نیومدن!حتی برای دیدن!


منم اصراری نمیکنم دیگه...


وای به همکار که رسیدم.کلی عذرخاستم.ساعت ۷ قرارمون بود و من یک ساعت و نیم دیرکرده بودم.

روم نمیشد غر بزنم که خودش کارمو راحت کرد و دوتا نگرش بهم گفت و کارمو راحت کرد تا غر بزنم....

حرف زدیم و راه حل داد و برنامه ریختیم برای هفته اینده و هماهنگیهای لازمو انجام دادیم و اومدم بیرون.



اوا که همکار حرف میزد من فقط سرمو ماساژ میدادم و سعی می بیشترین استفاده م.

دیگه نشستم توی ماشین بدتر و بدتر شد...


همچنان من توی ماشین و توی راه خونه ام...اومدیم بنزین بزنیم و ید دارن و من دارم جووووون میدم...

نمیتونم بگم بریم.انصاف هم نیس..کلی منتظر من نشستن..بعد من غر بزنم.


خداروشکر واقعا که اینقدر بفکرمن هستن و منتظرم موندن و اومدن.


کمی دیگه میرسم خونه و فقط بیفتم بخابم...